حکایات طلائی

علت راغب بودن بهدنیا

روایتی از امامباقر علیه السلام نقل شده است، که آن حضرت فرمود: ((اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفتند: ای رسول خدااز نفاق می ترسیم.
فرمود: چرا از آن می ترسید؟
گفتند: چون نزد تو آییم آخرترا به یادمان آوری و در نتیجه، میل و رغبتمان بدان برانگیخته می شود ودنیارا فراموش می کنیم و از آن دوری میجوییم ؛ به طوری که در حالی که نزد تو هستیم، آخرت و بهشت و جهنم را می بینیم. ولیچون از نزد تو می رویم و به خانه های خود وارد می شویم و فرزندان خود را می بوییم وعیال خود را می بینیم، آن حالت از بین می رود؛ مثل این که اصلا چنان حالتی نداشتهایم. آیا خوف آن نداری که این حالت، نفاق باشد؟
حضرت فرمود: هرگز این نفاق نیستبلکه، خطوات شیطان است که شما را بهدنیاراغب و مایل می کند. به خدا سوگنداگر بر آن حالتی که گفتید باقی بمانید (به مقامی می رسید که )، یا ملایکه مصافحهکرده، روی آب راه می روید...)).(169)

حرفی ازدنیانزنید

نکته ای بلند ازاستادم، شادروان جناب علامه آقا سید محمد حسن الهی طباطبایی تبریزی ، جانم بهفدایش، به یادگار دارم. روزی در شیخان قم به حضور مبارکش افتخار تشرف داشتم و هیچگاه در محضر فرخنده اش یک کلمه ازدنیاو از کسی گله و شکوی و حرف کم وزیاد مادّی نشنیدم؛دنیارا آبببرد او را خواب ببرد، فرمود: آقا، انسانها معادن اند، باید معدنها را درآورد.(171) غرض ‍ آن جناب این که همچنان که کوه ها دارایمعادن طلا و نقره و الماس و فیروزه و غیرها هستند، انسانها نیز مانند کوه ها داریمعادن گوناگون حقایق و معارف اند، باید هر کسی کوه وجودش را بشکافد و آن معادن رااستخراج کند، یعنی در روانشناسی بکوشد تا آب زندگی از او بجوشد. البته این سخن راعمق دیگر است، صبر کن تا صبح دولتش بدمد.(172)

بهلول و قبرها

نقل کرده اندبهلول چوبی را بلند کره بود و بر قبرها می زد، گفتند: چرا چنین می کنی، می گفت صاحباین قبر دروغگوست، چون تا وقتی دردنیابودم دایم می گفت: باغ من، خانه من،ماشین من و... ولی حالا همه را گذاشته و رفته است و هیچ یک از آنها، مال او نیست !!(1

128 - آماده شدن مقدمات زیارت کربلا
(داستان دوم ) قریب بیست سال قبل شب جمعه بود با آقاسید باقر خیاط و جمعی رفتیم مسجد جمکران همه خوابیدند و من بیدار بودم و فقط پیرمردی بیدار بود و شمعی در پشت بام روشن کرده بود و دعا می خواند و من مشغول به نمازشب بودم، ناگاه دیدم هوا روشن شد، با خود گفتم ماه طلوع نموده هرچند نگاه کردم ماهرا ندیدم یک مرتبه دیدم به فاصله پانصدمتر زیر یک درختی یک سید بزرگواری ایستاده واین نور از آن آقاست.
به آن پیرمرد گفتم شما کنار آن درخت سیدی را می بینی ؟گفت هوا تاریک است چیزی دیده نمی شود خوابت می آید برو بگیر بخواب، دانستم که آنشخص ‍ نمی بیند.
من به آن آقا گفتم آقا من می خواهم بروم کربلا نه پول دارم نهگذرنامه، اگر تا صبح پنجشنبه آینده گذرنامه با پول تهیه شد می دانم امام زمان هستیدو الا یکی از سادات می باشید. ناگاه دیدم آن آقا نیست و هوا تاریک شد، صبح به رفقاگفتم و داستان را بیان نمودم بعضیها مرا مسخره نمودند.
گذشت تا روز چهارشنبه صبحزود در میدان فوزیه برای کاری آمده بودم و منزل دروازه شمیران بود کنار دیواریایستاده بودم و باران می آمد پیرمردی آمد نزد من او را نمی شناختم گفت حاج محمدعلیمایل هستی کربلا بروی گفتم خیلی مایلم ولی نه پول دارم و نه گذرنامه. گفت شما دهعدد عکس با دو عدد رونوشت سجل را بیاورید، گفتم عیالم را می خواهم ببرم، گفت مانعیندارد، بعد به فوریت رفتم منزل، عکس و رونوشت شناسنامه را موجود داشتم و آوردم گفتفردا صبح همین وقت بیایید اینجا، فردا صبح رفتم همان محل آن پیرمرد آمد گذرنامه رابا ویزای عراقی به ضمیمه پنجهزار تومان به من داد و رفت و بعدا هم او را ندیدم. رفتم منزل آقا سیدباقر، ختم صلوات داشتند بعضی از رفقا از راه مسخره گفتند گذرنامهرا گرفتی ؟ گفتم بلی و گذرنامه را با پنج هزار تومان نزد آنها گذاردم، تاریخگذرنامه را خواندند و دیدند روز چهارشنبه است، شروع به گریه نمودند و گفتند که مااین سعادت را نداریم

/ 1 نظر / 19 بازدید
ترنم ظهور

خدایا .... سال هاست به این نتیجه رسیده ام که " تو " آن مشترک مورد نظری هستی که همیشه در دسترسی.. ** اِلٰهي وَ رَبّي مَنْ لي غَیْرُکَ **