حضرت عباس (ع)

سپس پدر آزادگان متوجه ولید گشت و عزم و تصمیم خود مبنى بر عدم بیعت با یزید را چنین اعلام کرد:
((اى امیر! ما اهل بیت نبوت ، معدن رسالت ، محل آمد و رفت ملائکه و جایگاه رحمت هستیم . خداوند نبوت را با ما آغاز کرد و با ما ختم کرد. اما یزید، مردى فاسق ، مى خواره ، کشنده نفس به ناروا و متجاهر به فسق است . کسى چون من با مثل او بیعت نمى کند؛ به زودى خواهیم دید و خواهید دید که کدام یک از ما به خلافت و بیعت سزاوارتریم ...)).(54)
امام در دارالاماره و دژ قدرت حاکم ، بدون توجهى به آنان ، عدم بیعت خود را با یزید اعلام کرد. حضرت خود را آماده کرده بود تا براى رهایى مسلمانان از حکومت جبار و تروریستى یزید که خوار کردن آنان را هدف خود کرده و واداشتن آنان را به آنچه نمى پسندند، وجهه نظر خود قرار داده بود، جانبازى و فداکارى کند.
امام به فسق و بى دینى یزید، دانا بود و اگر حکومت او را امضا مى کرد، مسلمانان را به ذلت بندگى دچارمى ساخت واعتقادات اسلامى را در درّه هاى عمیق گمراهى نهان مى کرد، لیکن حضرت سلام اللّه علیه در برابر طوفانها ایستاد، بر زندگى تمسخر زده ، به مرگ خندید و براى مسلمانان ، عزتى استوار و کرامتى والا به ارمغان گذاشت و پرچم توحید را در آسمان جهان به اهتزاز درآورد.
به سوى مکّه 
سرور آزادگان تصمیم گرفت مدینه را ترک کند و به سوى مکه برود و آنجا را پایگاهى براى گسترش دعوت و تبیین اهداف نهضت خود قرار دهد و مسلمانان را به قیام علیه حکومت اموى که جاهلیت را با تمام ابعاد پلید خود مجسم کرده بود، برانگیزد.
حضرت قبل از حرکت نزد قبر جدش پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) رفت و با صدایى اندوهباردرحالیکه بار مشکلات و بحرانها را بر دوش مبارک داشت ، به گفتگو با روح مطهر ایشان پرداخت و از فتنه هاى روزگار شکایت کرد. سپس براى آخرین دیدار نزد قبر مادر بزرگوار و برادرش امام حسن رفت و با آنان وداع کرد.
اینک کاروان حسینى با تمام افراد خانواده رهسپار مکه شده اند تا به خانه خدا که باید براى همگان جاى امن باشد، پناهنده شوند. ابوالفضل سرپرستى تمام کارهاى امام و خاندان او را به عهده دارد و نیک از پس آنها برمى آید. عباس در کنار برادر، پرچم را به اهتزاز درآورده است و مصمم ، پیش مى رود. امام جاده عمومى را پیش گرفت ، یکى از همراهان به حضرت پیشنهاد نمود مانند ((ابن زبیر)) از بیراهه حرکت کند و بدین ترتیب از تعقیب نیروهاى دولتى در امان ماند، لیکن حضرت با شجاعت و اعتماد به نفس پاسخ داد:
((به خدا سوگند! این راه را همچنان ادامه مى دهم ، تا آنکه خانه هاى مکه را ببینم ، تا خداوند در این باب آنچه را اراده کند و مرضىّ اوست ، انجام دهد...)).
کاروان امام ، شب جمعه سوم شعبان به مکه رسید و در خانه ((عباس بن عبدالمطلب )) فرود آمد. اهل مکه استقبال گرمى از حضرت به عمل آوردند و صبح و شام براى به دست آوردن احکام دین خود و احادیث پیامبرشان به دیدار حضرت مى شتافتند. حُجاج و دیگر زایران بیت اللّه از همه نقاط نیز براى زیارت امام نزد ایشان مى رفتند. حضرت براى نشر آگاهى دینى و سیاسى در میان بازدیدکنندگان خود چه مکّى و چه غیر آن لحظه اى فروگذار نمى کرد و آنان را به قیام علیه حکومت اموى که قصد به بندکشیدن و خوار کردن آنان را داشت ، دعوت مى کرد.
هراس حاکم مکّه 
قدرت محلى در مکه از آمدن امام به آنجا و تبدیل شهر به مرکزى براى دعوت و اعلام نهضت خود، هراسان شد. حاکم مکه ((عمرو بن سعید اشدق )) طاغوتى که خود شاهد ازدحام مسلمانان به گرد امام بود و گفته هاى آنان مبنى بر اولویت امام به خلافت و ناشایستگى خاندان ابوسفیان که حرمتى براى خداوند قایل نبودند، مشاهده مى کرد شتابان نزد حضرت رفت و خشمگین گفت :
((چرا به بیت الحرام آمده اى ؟)).
گویى خانه خدا ملک بنى امیه است و نه متعلق به همه مسلمانان ! حضرت با آرامش و اعتماد به نفس ، پاسخ داد:
((من به خداوند و این خانه پناهنده شده ام )). آن طاغوت هم فوراً نامه اى به اربابش یزید نوشت و او را در جریان آمدن امام به مکه ، رفت و آمد مردم با ایشان و تجمع آنان به دور حضرت ، قرار داد و گوشزد کرد که این مساءله خطرى جدّى براى حکومت یزید، دربردارد.
هنگامى که یزید، نامه ((اشدق )) را خواند، به شدت هراسان شد و یادداشتى براى ((ابن عباس )) فرستاد و در آن ، حضرت امام حسین را به سبب تحرکش ‍ تهدید کرد و از ابن عباس خواست براى بهبود امور و بازداشتن امام از ستیز با یزید، دخالت کند. ابن عباس در پاسخ ، نامه اى به یزید نوشت و در آن یزید را به عدم تعرض به امام نصیحت کرد و توضیح داد که امام براى رهایى از قدرت محلى مدینه و عدم رعایت مکانت و مقام حضرت ، توسط آنان به مکه هجرت کرده است .
امام در مکه توقف کرد، مردم همچنان به دیدار حضرت مى رفتند و از ایشان مى خواستند تا علیه امویان قیام کند.
نیروهاى امنیّتى ، به شدت مراقب حضرت بودند، تمام تحرکات و فعالیتهاى سیاسى ایشان را ثبت مى کردند، آنچه را میان ایشان و دیدار کنندگان مى گذشت ، مى نگاشتند و همه را براى یزید به دمشق مى فرستادند تا در جریان امور قرار گیرد.
تحرّک شیعیان کوفه 
خبر هلاکت معاویه ، شیعیان کوفه را خشنود کرد و آنان شادمانى خود را از این واقعه ابراز کردند و کنفرانسى مردمى در خانه بزرگترین رهبر خود، ((سلیمان بن صرد خزاعى ))، تشکیل دادند و در آن با ایراد خطابه هاى حماسى به تفصیل ، رنج و محنت خود را در ایام حکومت معاویه برشمردند و متفقاً تصمیم گرفتند با امام حسین بیعت کرده و بیعت با یزید را رد کنند.
فوراً هیاءتى که یکى از افراد آن ((عبداللّه بجلى )) بود، برگزیدند تا نزد امام رفته ایشان را به آمدن به کوفه و تشکیل حکومت در آن شهر تشویق کنند. آنان مى خواستند که امام با حکومت خود، امنیت ، کرامت و آسایش از دست رفته شان در حکومت اموى را به آنان بازگرداند و شهرشان را همانطور که در زمان امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) بود به پایتخت دولت اسلامى بدل کند.
هیاءت نمایندگى به سرعت به مکه رفته و شتابان به حضور امام ( علیه السّلام ) شرفیاب شده و خواسته هاى اهل کوفه را عرضه کرد ومصرّانه از حضرت درخواست نمود براى آمدن به کوفه بشتابد.
نامه هاى کوفیان 
اهل کوفه به هیاءتى که نزد امام فرستاده بودند، اکتفا نکردند، بلکه با ارسال هزاران نامه بر عزم خود نسبت به یارى امام تاءکید نموده و اعلام داشتند که در کنار ایشان خواهند ایستاد و با جان و مال خود از حضرت دفاع خواهند کرد و مجدداً از حضرت خواستند براى آمدن به کوفه بشتابد تا حکومت اسلامى و قرآنى که نهایت آرزوى آنان است ، تشکیل دهد. همچنین حضرت را در برابر خداوند اگر خواسته آنان را اجابت نکند مسؤ ول دانستند.
امام ( علیه السّلام ) دید که حجت شرعى قائم شده و بر ایشان است که پاسخ مثبتى به آنان دهد.
فرستادن مسلم به کوفه 
هنگامى که تعداد هیاءتها و نامه هاى تشویق آمیز کوفیان براى آمدن حضرت به شهرشان ، بسیار شد، ایشان ناگزیر از پذیرفتن خواسته شان گشت . پس ‍ حضرت ، فرد ثقه و مورد اعتماد و بزرگ خانواده و پسر عم خود، ((مسلم بن عقیل )) را که در فضیلت و تقوا نمونه بود به نمایندگى خود به سوى کوفه فرستاد. ماءموریت مسلم ، مشخص و محدود بود، ایشان موظف بود کوفیان و خواسته آنان را ارزیابى کند و بنگرد که آیا راست مى گویند و حقیقتاً خواستار حکومت امام هستند، تا در آن صورت امام راه شهر آنان را پیش بگیرد و در آنجا حکومت قرآن را برقرار سازد.
((مسلم )) به سرعت و بى درنگ به سوى کوفه حرکت کرد و در خانه یکى از رهبران و رزم آوران شیعه ؛ یعنى ((مختار بن ابى عبیده ثقفى )) که از آگاهى و بصیرتى تام در امور سیاسى و مسایل روانى و اجتماعى برخوردار بود و شجاعتى بسزا داشت ، فرود آمد. مختار درهاى خانه اش را بر مسلم گشود و آنجا به مرکز سفارت حسینى بدل گشت .
شیعیان که خبر ورود مسلم را دریافت کردند، نزد حضرت رفتند و به گرمى به ایشان خوشامد گفتند و انواع احترامات لازم را تقدیم داشتند و پشتیبانى خود را از ایشان اعلام کردند. آنان به گرد مسلم حلقه زدند و خواستار آن شدند تا با او به عنوان نماینده امام حسین ( علیه السّلام ) بیعت کنند.
مسلم خواسته آنان را پذیرفت و دفترى براى ثبت اسامى بیعت کنندگان تعیین کرد. در مدت کمى بیش از هجده هزار تن با حضرت به نیابت از امام ، بیعت کردند. تعداد بیعت کنندگان روز به روز افزایش مى یافت و با اصرار، از حضرت مسلم مى خواستند تا با امام مکاتبه کند و از ایشان بخواهد به سرعت بسوى کوفه بیاید و رهبرى امت را عهده دار شود.
ناگفته نماند که قدرت محلى کوفه از تمامى رویدادهاى شهر و تحرک شیعیان باخبر بود، لیکن موضع بى طرفانه اتخاذ نموده و از هرگونه واکنشى علیه آنان خوددارى کرده بود.
علت این بى تفاوتى آن بود که حاکم کوفه ، ((نعمان بن بشیر انصارى )) از ((یزید)) که موضعى ضد انصار داشت ، روگردان بود. علاوه بر آن ، دختر نعمان ، همسر مختار میزبان و همگام مسلم به شمار مى رفت .
طبیعى بود که مزدوران و وابستگان اموى ، موضع ملایمت آمیز و سهل انگارانه نعمان در قبال کوفه را نپسندند، آنان با دمشق تماس گرفتند، یزید را از مواضع نعمان آگاه کردند، برکنارى او را خواستار شدند و به جاى او تعیین حاکمى دوراندیش را که بتواند قیام را سرکوب کند و مردم را به زیر یوغ حکومت یزید بکشد، درخواست کردند. یزید از دریافت این اخبار هراسان شد و مشاور مخصوص خود، ((سرجون )) را که دیپلماتى کارآزموده و مجرّب بود، فرا خواند و قضایا را با او در میان گذاشت . سپس از او خواست کسى را که بتواند اوضاع انفجارآمیز کوفه را کنترل کند، به او معرفى کند. سرجون نیز ((عبیداللّه بن زیاد)) را که در خونریزى و تهى بودن از هر خصلت انسانى چون پدرش بود، براى امارت کوفه مناسب دانست .
عبیداللّه در آن زمان حاکم بصره بود. یزید طى حکمى علاوه بر ولایت بصره ، امارت کوفه را نیز به ابن زیاد واگذار کرد و بدین گونه تمام عراق تحت سیطره او قرار گرفت . ابن زیاد دستورات اکیدى براى رسیدن فورى به کوفه صادر کرد تا بتواند قیام را سرکوب کند و مسلم را از پاى درآورد.
سفر ابن زیاد به کوفه 
همینکه ابن زیاد حکم امارت کوفه را دریافت ، به سرعت راه آن دیار را پیش گرفت و براى سبقت گرفتن از امام حسین در رسیدن به کوفه بدون کمترین درنگى تا نزدیکیهاى آن شهر تاخت . در آنجا براى آنکه به کوفیان وانمود کند که امام حسین است ، لباسهاى خود را تغییر داد و لباس یمنى پوشید و عمامه اى سیاه بر سر گذاشت . این نیرنگ ، مؤ ثّر واقع شد و مردم به استقبال او شتافتند در حالى که بانگ ((زنده باد)) سر مى دادند. ابن زیاد به شدت نگران شد، از ترس ‍ آنکه مبادا رازش آشکار شود و به قتل برسد، بر سرعت خود افزود تا به دارالاماره رسید. در آنجا درها را بسته دید، در را به صدا درآورد. نعمان از فراز دیوار آشکار شد و به گمان آنکه امام حسین پشت در است ، با ملایمت گفت :
((یابن رسول اللّه ! من امانتم را به تو تحویل نخواهم داد، علاقه اى هم به جنگ با تو ندارم )).
پسر مرجانه بر او بانگ زد: ((در را باز کن که مى خواهم باز نکنى ! شبت دراز باد!)).
یکى از کسانى که در پس او بود، او را شناخت و بر مردم بانگ زد: ((به خداوند کعبه ! او پسر مرجانه است )).
این سخن چون صاعقه براى آنان بود. همه آنان در حالى که از هراس و ترس ، وجودشان پر شده بود، به طرف خانه هاى خود شتافتند. آن طاغوت وارد قصر شد، بر اموال و تسلیحات دست گذاشت و مزدوران اموى چون ((عمر بن سعد، شمر بن ذى الجوشن ، محمد بن اشعث )) و دیگر سران کوفه ، دور او را گرفتند و پس از بیان قیام و معرفى اعضاى برجسته آن ، به طرح نقشه هاى هولناک براى سرکوب آن پرداختند.
فرداى آن روز، پسر مرجانه مردم را در مسجد اعظم شهر جمع کرد، آنان را از امارت خود بر کوفه آگاه کرد، مطیعان را به پاداش ، وعده داد و عاصیان را به کیفرهاى سخت ، تهدید کرد. سپس دست به گستردن وحشت و ترس میان مردم زد؛ گروهى را بازداشت کرد و بدون کمترین تحقیقى دستور اعدام آنان را صادر کرد و زندانها را از بازداشت شدگان پر کرد و از این وسیله براى تسلط بر شهر استفاده نمود.
هنگامى که مسلم از آمدن ابن زیاد به کوفه و اعمال وحشیانه او با خبر شد، از خانه مختار به خانه بزرگ کوفیان و سرور مطاع آنان ، سردار بزرگ ، ((هانى بن عروة )) که به دوستى اهل بیت مشهور بود منتقل شد.
((هانى )) به گرمى از ((مسلم )) استقبال کرد و درهاى خانه را بر شیعیان او گشود و در زمینه تصمیماتى که براى استوارى و پشتیبانى نهضت و ستیز با دشمنان آن اتخاذ مى شد، همکارى کرد.
برنامه هاى هولناک  
پسر مرجانه با طرح و اجراى برنامه هایى در زمینه هاى سیاسى ، پیروز شد و اوضاع شهر را کنترل کرد. کوفه پس از آنکه در اختیار مسلم بود، یکسره تغییر جهت داد و به طرف ابن زیاد روى آورد. از جمله طرحهاى اجرا شده ابن زیاد، موارد ذیل را مى توان نام برد:
1 شناسایى مسلم (ع ):
نخستین برنامه پسر مرجانه ، شناسایى فعالیتهاى سیاسى مسلم ، دستیابى به نقاط قوت و ضعف نهضت و آنچه در اطراف حضرت مى گذشت بود. براى انجام این ماءموریت ، ((معقل )) غلام ابن زیاد که فردى زیرک ، باهوش و آگاه به سیاست نیرنگ بود، برگزیده شد. پسر مرجانه به او سه هزار درهم داده و دستور داد با اعضاى نهضت تماس بگیرد و خود را از موالى که اکثر آنان به دوستى اهل بیت شهرت داشتند معرفى کند و بگوید که بر اثر شنیدن خبر آمدن نماینده حسین ( علیه السّلام ) به کوفه براى گرفتن بیعت ، به این شهر پاگذاشته است و همراه خود پولى دارد که مى خواهد آن را در اختیار مسلم بگذارد تا از آن براى پیروز شدن بر دشمن سود جوید.
((معقل )) در پى اجراى ماءموریت خود به راه افتاد و به کنکاش از کسى که سفیر حسین را بشناسد، پرداخت . ((مسلم بن عوسجه )) را که از بزرگان شیعه و از رهبران برجسته نهضت بود، به او معرفى کردند. معقل نزد او رفت و به دروغ ، خود را از محبان اهل بیت وانمود کرد و فریبکارانه عطش خود را براى دیدار سفیر امام ، مسلم ، نشان داد.
ابن عوسجه فریب سخنان معقل و شیفتگى دروغین او براى دیدن نماینده حسین را خورد و او را نزد مسلم بن عقیل برد. معقل با مسلم بیعت کرد، پولها را به او داد و از آن پس ، به رفت و آمد نزد ایشان پرداخت .
طبق گفته مورخان ، معقل زودتر از همه نزد مسلم مى آمد و دیرتر از همه خارج مى شد و بدین ترتیب به تمام مسایل و امور نهضت واقف شد؛ اعضا و طرفداران پرحرارت آن را شناخت ، از رویدادها با خبر گردید و تمام دیده و شنیده هاى خود را کلمه به کلمه به ابن زیاد منتقل کرد. این چنین بود که پسر مرجانه از تمام مسایل مطلع گشت و چیزى بر او پوشیده نماند.
2 بازداشت هانى :
ابن زیاد دست به خطرناکترین عملیاتى زد که پیروزى او را در اجراى طرحهایش ، تضمین کرد؛ دستور داد ((هانى بن عروه )) بزرگ کوفه و تنها رهبر قبایل ((مذحج )) را که اکثریت قاطع ساکنین کوفه را تشکیل مى دادند دستگیر کنند. این حرکت ، موجى از وحشت و هراس را در کوفیان ایجاد کرد و ضربه سخت و ویرانگرى به نهضت زد. ترس و خودباختگى بر یاران مسلم حاکم شد و آنان دچار شکست روحى شدیدى شدند.
به هر حال ، هنگامى که هانى را نزد ابن زیاد آوردند، پسر مرجانه با خشونت و ددمنشى از او خواست فوراً مسلم ، میهمان خود را تسلیم کند.
هانى ، بودن مسلم در خانه اش را منکر شد؛ زیرا این مساءله در نهایت پنهانکارى و خفا بود. ابن زیاد دستور داد جاسوسش معقل را حاضر کنند و همین که هانى او را دید، وارفت و سرش را به زیر انداخت ، لیکن به سرعت ، دلیرى او بر وضعیت مجلس ، پرتو افکند و چون شیرى شرزه غرید و ابن زیاد را مسخره کرد و او را تمرد نمود و از تحویل دادن میهمان بزرگوارش به شدت خوددارى کرد؛ زیرا با این کار، خوارى و ننگى براى خود ثبت مى کرد. آن طاغوت بر او شورید و بانگ زد و سپس به غلام خود ((مهران )) دستور داد تا او را نزدیک بیاورد، پس با عصاى خود به صورت مبارکش زد تا آنکه بینى هانى را شکست ، گونه هاى او را پاره کرد و خون بر محاسن و لباسهایش سرازیر شد و این کار را آنقدر ادامه داد تا آنکه عصایش شکست و پس از آن دستور داد هانى را در یکى از اتاقهاى قصر زندانى کنند.
3 قیام مذحج :
همینکه خبر بازداشت هانى منتشر شد، قبایل مذحج به طرف قصر حکومتى سرازیر شدند. رهبرى آنان را فرصت طلب پست ، ((عمرو بن الحجّاج )) که از وابستگان و حقیرترین مزدوران اموى بود، به عهده داشت . هنگامى که به قصر رسیدند، عمرو با صداى بلندى که ابن زیاد بشنود فریاد زد:
((من عمرو بن الحجّاج هستم و اینان سواران و بزرگان مذحج هستند، نه از پیمان طاعت خارج شده ایم و نه از جماعت جدا گشته ایم ...)).
در این سخنان اثرى از خشونت و درخواست آزادى هانى نبود، بلکه سراپا ذلت و نرمش در برابر قدرت و پشتیبانى ابن زباد بود؛ لذا ابن زیاد اهمیتى بدان نداد و به شریح قاضى که از وعاظ السلاطین و پایه هاى حکومت اموى بود دستور داد، نزد هانى برود و سپس در برابر مذحجیان ظاهر شود و زنده بودن و سلامتى او را خبر دهد و دستور او را مبنى بر رفتن قبایل مذحج به خانه هایشان به آنان ابلاغ کند. شریح نیز نزد هانى رفت و همینکه هانى او را دید دادخواهانه فریاد زد:
((مسلمانان ! به دادم برسید. آیا عشیره ام هلاک شده اند؟ متدینین کجا هستند؟ اهل کوفه کجا هستند؟ آیا مرا با دشمنان خود تنها مى گذارند؟!...)).
سپس در حالى که صداى افراد خاندان خود را شنیده بود، متوجه شریح شد و به او گفت :
((اى شریح ! گمان کنم این صداهاى مذحج و مسلمانان هواخواه من باشد. اگر ده تن بر من وارد شوند، مرا نجات خواهند داد...)).
شریح که آخرت و وجدان خود را به پسر مرجانه فروخته بود، خارج شد و به مذحجیان گفت :
((یار شما را دیدم ، او زنده مى باشد و کشته نشده است )). عمرو بن الحجّاج مزدور و نوکر امویان ، فوراً در پاسخ ، با صداى بلندى که مذحجیان بشنوند، گفت :
((اگر کشته نشده است ، پس الحمدللّه )).
قبایل مذحج با خوارى و خیانت عقب نشستند گویى از زندان ، آزاد شده باشند و پراکنده شدند.
به تحقیق شکست و عقب نشینى سریع مذحجیان بر اثر زد و بند مخفیانه ، میان رهبران آنان با پسر مرجانه براى از پادرآوردن هانى بود. و اگر چنین نبود، آنان به زندان حمله مى کردند و او را آزاد مى ساختند. مذحجیان در اوج قدرت خود در کوفه ، رهبرى را که برایشان زحمت کشیده بود، در دست پسر مرجانه تروریست ، به اسارت رها کردند تا هر طور بخواهد او را مقهور و خوار کند. آنان به حقوق خود در برابر رهبرشان وفا نکردند.
4 قیام مسلم (ع ):
همینکه مسلم خبر بازداشت هانى و توهین به این عضو برجسته نهضت را دریافت کرد، تصمیم به آغاز قیام علیه ابن زیاد گرفت . پس به یکى از فرماندهان سپاه خود ((عبداللّه بن حازم )) دستور داد تا یاران خود را که در خانه ها جمع شده بودند، فرا بخواند. نزدیک به چهار هزار رزمنده و به قولى چهل هزار تن در حالى که شعار مسلمانان در جنگ بدر ((یا منصور امت ...)) را تکرار مى کردند، نداى حضرت را پاسخ دادند و آماده شدند.
مسلم به آرایش سپاه خود پرداخت ، محبّان و مُخلصان اهل بیت را به فرماندهى بخشهاى سپاه برگزید و با سپاه به طرف دارالاماره پیشروى کرد. ابن زیاد در آن هنگام در مسجد به خطابه پرداخته بود و مخالفان دولت و منکران بیعت یزید را تهدید مى کرد. همینکه خطابه او به پایان رسید، بانگ و فریاد انقلابیون را که خواستار سقوطش بودند، شنید؛ وحشت زده از ماجرا پرسش ‍ کرد، به او گفتند که مسلم بن عقیل در راءس جمعیت بسیارى از شیعیان خود به جنگ او مى آید. آن بزدل ، هراسان شد، از ترس ، رنگ خود را باخت ، دنیا بر او تنگ شد و چون سگى لَه لَه زنان به طرف قصر شتافت ؛ زیرا نیروى نظامى حمایت کننده اى در کنارش نبود، بلکه تنها سى تن از نیروى انتظامى و بیست تن از اشراف کوفه که به مزدورى امویان معروف گشته ، همراه ابن زیاد بودند. بر تعداد سپاهیان مسلم همچنان افزوده مى شد، پرچمها را برافراشته و شمشیرها را برکشیده بودند. طبلهاى جنگ به صدا درآمد و آن طاغوت ، به هلاکت خود یقین کرد؛ زیرا به رکنى استوار پناهنده نشده بود.
5 جنگ اعصاب :
ابن زیاد به نزدیکترین و بهترین وسیله اى که پیروزى او را تضمین کند، اندیشید و جز جنگ اعصاب و شایعه پراکنى که به تاءثیر آن بر کوفیان آگاه بود، راهى نیافت ، پس به اشراف و بزرگان کوفه که به مزدورى او تن داده بودند، دستور داد تا در صفوف سپاه مسلم رخنه کنند و بذر وحشت و هراس را بپراکنند. مزدوران نیز میان سپاه مسلم رفتند و به دروغ پردازى و شایعه پراکنى پرداختند. عمده تبلیغات آنان بر محورهاى ذیل مى گشت :
الف :
تهدید یاران مسلم به سپاه شام و اینکه اگر همچنان به پیروى از مسلم ادامه دهند، سپاه شام از آنان انتقام سختى خواهد گرفت .
ب :
حکومت ، به زودى حقوق آنان را قطع خواهد کرد و آنان را از تمام درآمدهاى اقتصادى شان محروم خواهد ساخت .
ج :
دولت ، آنان را به جنگ شامیان گرفتار خواهد کرد.
د:
امیر، به زودى حکومت نظامى برقرار خواهد کرد و سیاست زیاد بن ابیه را که نشانه هاى مرگ و ویرانى را با خود دارد، درباره آنان به کار خواهد بست .
این شایعات در میان سپاه مسلم چون توپ صدا کرد، اعصاب آنان را متشنج ساخت ، دلهایشان هراسان و لرزان شد، به شدت ترسیدند و در حالى که مى گفتند: ((ما را چه کار، به دخالت در امور سلاطین !)) پراکنده شدند. اندک زمانى نگذشته بود که بخش اعظم آنان گریختند و مسلم با گروه کمى که مانده بودند، راه مسجد اعظم را در پیش گرفت تا نماز مغرب و عشا را بخواند. باقیمانده سپاه نیز که وباى ترس آنان را از پا انداخته و دلهایشان پریشان بود، میان نماز، حضرت را تنها گذاشته و فرار کردند و حتى یک تن ، باقى نماند تا به ایشان راه را نشان دهد و یا به ایشان پناه دهد.
کوفیان با این کار، لباس ننگ و عار را به تن نموده و ثابت کردند که محبت آنان نسبت به اهل بیت ( علیهم السّلام ) احساسى زودگذر و در اعماق وجود آنان نفوذ نکرده و آنان پایبند پیمان و وفا نیستند.
مسلم ، افتخار بنى هاشم در کویهاى کوفه سرگردان شد و به دنبال خانه اى بود تا باقى مانده شب را در آن به سر برد، لیکن جایى نیافت . شهر از رهگذر تهى شده بود. گویى مقرّرات منع رفت و آمد برقرار شده بود. کوفیان درها را بر خود بسته بودند. مبادا جاسوسان ابن زیاد و نیروهاى امنیتى ، آنان را بشناسند و بدانند که همراه مسلم بوده اند و در نتیجه ، آنان را بازداشت و شکنجه کنند.
6 در سراى طوعه :
پسر عقیل حیران بود و نمى دانست به کجا پناه ببرد. امواج غم و اندوه او را فراگرفته بود و قلبش از شدت طوفان درد، در آستانه انفجار قرار داشت . دریافت که در شهر، مردى شریف که او را حمایت و از او پذیرایى کند، یافت نمى شود. سرگردان ، کوچه ها را پشت سر مى گذاشت ، تا آنکه به بانوى بزرگوارى به نام ((طوعه )) رسید که در انسانیت ، شرافت و نجابت سرامد همه شهر بود.
طوعه ، بر در خانه ، به انتظار آمدن پسرش ایستاده بود و از حوادث آن روز بر او بیمناک بود. همینکه مسلم او را دید به سویش رفت و بر او سلام کرد طوعه پاسخ داد. مسلم ایستاد، طوعه به سرعت پرسید:
((چه مى خواهى ؟!
کمى آب مى خواهم .
طوعه به درون خانه شتافت و با آب بازگشت . مسلم آب را نوشید و سپس نشست ، طوعه به ایشان شک کرد و پرسید:
آیا آب نخوردى ؟!
چرا...
پس به سوى خانواده ات راه بیفت که نشستن تو شک برانگیز است )).
مسلم ساکت ماند. طوعه بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و از او خواست آنجا را ترک کند، باز مسلم ساکت ماند. طوعه که هراسان شده بود بر او بانگ زد:
((پناه بر خدا! من راضى نیستم بر در خانه من بنشینى )).
همینکه طوعه نشستن بر در خانه را بر مسلم حرام کرد، حضرت برخاست و با صدایى آرام و اندوه بار گفت :
((در این شهر، خانه و بستگانى ندارم . آیا خواهان نیکوکارى هستى ، امشب از من پذیرایى کنى ؟ چه بسا پس از این ، عمل تو را جبران کنم ...)).
زن دانست که این مرد، غریب است و داراى مکانت و منزلت بالا. و اگر در حق او نیکى کند، در آینده جبران خواهد کرد. پس از او پرسید:
((اى بنده خدا، قضیه چیست ؟)).
مسلم با چشمانى اشکبار، گفت :
((من مسلم بن عقیل هستم ، این قوم به من دروغ گفتند و فریبم دادند...)).
آن بانو خود را باخت و با دهشت و بزرگداشت پرسید:
((تو مسلم بن عقیل هستى ؟!)).
((آرى ...)).
آن بانو با فروتنى به میهمان بزرگوارش اجازه داد تا به خانه درآید و بدین گونه شرافت و بزرگى را از آن خود کرد.
طوعه با بزرگداشت ، برگزیده بنى هاشم ، سفیر ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) را پناه داد و مسؤ ولیت پناه دادن به او را در قبال ابن زیاد به دوش گرفت .
طوعه ، مسلم را به اتاقى جز آنکه در آن مى زیست ، راهنمایى کرد و روشنایى و غذا براى ایشان آورد. حضرت از خوردن غذا امتناع کرد. رنج و اندوه ، قلب ایشان را پاره پاره نموده و به فاجعه اى که انتظارش را داشت ، یقین پیدا کرده بود، به حوادثى که به سراغش خواهد آمد، مى اندیشید و در فکر امام حسین (که از او خواسته بود به کوفه بیاید،) غوطه ور بود؛ کوفیان با امام همان خواهند کرد که با مسلم ...
اندک زمانى نگذشت که ((بلال )) پسر طوعه وارد شد و دید که مادرش به اتاقى که مسلم در آن بود، براى خدمت کردن ، زیاد رفت و آمد مى کند. شگفت زده از مادر علت رفت و آمدش را به آنجا پرسش کرد، اما مادر از پاسخ دادن خوددارى نمود و پس از آنکه بلال بر سؤ الش پافشارى کرد، مادر با گرفتن سوگند و پیمان از پسر، براى راز نگهدارى ، ماجرا را به او گفت . آن پست فطرت از خوشحالى در پوست نمى گنجید و تمام شب را بیدار ماند تا بامداد، شتابان ، جایگاه مسلم را به حکومت نشان دهد و بدین وسیله به ابن زیاد تقرب جوید و جایزه اى دریافت کند.
این پلید، تمام عرفها، اخلاق و سنتهاى عربى در باب میهمان نوازى و دور داشتن هر گزندى از او را که حتى در عصر جاهلیت حاکم بود زیر پا گذاشت و با حرکت خود نشان داد از هر ارزش انسانى به دور است ؛ نه تنها او، که اکثریت آن جامعه ، ارزشهاى انسانى را زیر پا، لگدمال کرده بودند.
به هر حال ، زاده هاشم و سفیر حسین آن شب را با اندوه ، اضطراب و تنش ‍ به سر برد. ایشان اکثر شب را به عبادت و تلاوت قرآن مشغول بود. یقین داشت که آن شب آخرین شب زندگى اوست . در آن شب لحظه اى خواب او را درربود، در خواب ، عمّ خود امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) را دید که به او خبر داد خیلى زود به پدر و عمویش ملحق خواهد شد؛ آنجا بود که مسلم یقین کرد که اجل حتمى ، نزدیک شده است .
7 نشان دادن جایگاه مسلم (ع ):
همینکه سپیده دمید، بلال با حالتى آشفته که جلب توجه مى کرد، به سوى ((دارالامارة )) رهسپار شد تا جاى مسلم را نشان دهد. در آنجا نزد ((عبدالرحمن بن محمد بن اشعث )) رفت ؛ عبدالرحمن ، متعلق به خاندان فرصت طلبى بود که شرف و نیکى را سه طلاقه کرده بودند. بلال ماجرا را با وى در میان گذاشت . عبدالرحمن از او خواست ساکت بماند تا دیگرى خبر را نزد ابن زیاد نبرد و جایزه را به خود اختصاص ندهد و خودش به سرعت نزد پدرش رفت و خبر بزرگ را به او داد. چهره محمد از خوشحالى برق زد و نشانه هاى خرسندى بر آن ظاهر شد. ابن زیاد به زیرکى دریافت که باید خبر مهمى که مربوط به حکومت است او را چنین خوشحال کرده باشد، پس سؤ ال کرد:
((عبدالرحمن به تو چه گفت ؟)).
محمد سر از پا نشناخته پاسخ داد:
((امیر پاینده باد! مژده بزرگ ...)).
چه هست ؟ هیچ کس چون تو مژده نمى دهد...
پسرم به من خبر داده است که مسلم در خانه طوعه است .
ابن زیاد از خوشحالى به پرواز درآمد و آمال و آرزوهاى خود را برآورده مى دید. او در آستانه دستیابى به برگزیده بنى هاشم بود تا وى را براى پیوند دروغین و نامشروع اموى خود، قربانى کند؛ شروع به وعده دادن مال و مقام به ((ابن اشعث )) کرد و گفت :
((برخیز و او را نزد من بیاور که هرچه جایزه و نصیب کامل خواسته باشى ، به تو داده خواهد شد)).
ابن اشعث با دهانى آب افتاده از طمع به دنبال اجراى خواسته پست ابن زیاد و دستگیرى مسلم به راه افتاد.
8 هجوم به مسلم (ع ):
پسر مرجانه ، محمد بن اشعث و عمرو بن حریث مخزومى را براى جنگ با مسلم تعیین کرد و سیصد تن از سواران کوفه را در اختیار آنان گذاشت . این درندگان خونخوار که بویى از شرافت و مردانگى نبرده بودند، به جنگ مسلم که مى خواست آنان را از ذلت و بندگى و ظلم و ستم امویان برهاند، آمدند.
همینکه آنان به خانه طوعه نزدیک شدند، مسلم دریافت که به جنگش ‍ آمده اند. پس به سرعت اسب خود را زین کرد و لگام زد، زره را بر تن کرد، شمشیر بر کمر بست و از طوعه به سبب میهمان نوازى خوبش تشکر نموده و به او خبر داد که پسر ناجوانمردش جاى او را به ابن زیاد، گزارش کرده است .
دشمن به خانه ریخت تا مسلم را بگیرد، لیکن ایشان چون شیرى بر آنان تاخت و با ضربات شمشیر همه را که از شدت ترس گیج شده بودند، فرارى داد. کمى بعد باز به طرف حضرت آمدند و ایشان با حمله دیگرى دشمنان را از خانه بیرون کرد و به دنبال آنان خارج شد، در حالى که با شمشیرش ، سرها را درو مى کرد. در آن روز مسلم قهرمانیهایى از خود نشان داد که در هیچ یک از مراحل تاریخى ، از کسى دیده نشده است ؛ به گفته برخى مورخان ، چهل و یک نفر را کشت و این تعداد غیر از زخمیها بود. از توانمندى حیرت آور ایشان آن بود که هر گاه یکى از مهاجمان را مى گرفت چون پاره سنگى به بالاى بام پرتاب مى کرد.
به تاءکید مى گوییم ، در تاریخ انسانیت چنین قهرمانى و نیرومندى ، بى مانند بوده است . و البته این عجیب نیست ؛ زیرا عموى مسلم ، امام ، امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) نیرومندترین ، دلیرترین و استوارترین مردمان است .
بى سر و پاهاى کوفه که از رویارویى مستقیم با حضرت ، ناتوان شده بودند پرتاب سنگ و گداخته هاى آتشین از روى بامهاى خانه هایشان به طرف مسلم را شروع کردند.
بدون شک اگر جنگ در فضاى باز و هموار ادامه پیدا مى کرد، مسلم آنان را از پا درمى آورد، لیکن این جنگ نابرابر در کوچه ها و خیابانها بود. با این همه ، مهاجمان پلید کوفه شکست خوردند و از مقابله با این قهرمان یکتا درمانده شدند. مرگ و نیستى در میان آنان گسترش مى یافت و ابن اشعث ناگزیر نزد اربابش ، پسر مرجانه رفت و از او نفرات بیشترى براى جنگ درخواست کرد؛ زیرا از مقابله با این قهرمان بزرگ ناتوان بود.
طاغوت کوفه حیرت زده از این درخواست ، رهبرى ابن اشعث را توبیخ کرد و گفت :
((پناه بر خدا! تو را فرستادیم تا یک نفر را براى ما بیاورى ، ولى این صدمات سنگین به افرادت وارد شده است !)).
این سرزنش ، بر ابن اشعث گران آمد، پس به ستایش قهرمانیهاى پسر عقیل پرداخت و گفت :
((تو گمان کرده اى مرا به جنگ بقالى از بقالان کوفه یا جرمقانى از جرامقه حیره

/ 2 نظر / 8 بازدید

سلام دیدم این قسمت بدون نظر مونده گفتم این هم حداقل یک نظر داشته باشه خب نخونده میگم خوبه

سلام دیدم این قسمت بدون نظر مونده گفتم این هم حداقل یک نظر داشته باشه خب نخونده میگم خوبه